بارها شنیدیم و بی تامل تکرار کردیم که آری شاهنامه آخرش خوش است، بی آنکه حتی اگر صحت دارد برویم و ببینیم که این خوشی از بابت چیست؟ آری برادر، اکنون حقیقت را بدان! نیست، آخر شاهنامه خوش نیست، آخرش سقوط ایران و کشته شدن رستم فرخزاد (پهلوان نامدار ایرانی) و گریختن یزگرد سوم است؛ اما بیایید بررسی کنیم که از کجا این ضرب المثل در بین مردم رایج شد.

عده ای معتقدند این لفظ از جانب اعراب وارد اصطلاحات ایرانی ها گردیده و از آنجا که تاریخ را فاتحان می نویسند، پس شکست ایران باید هم به مذاق آنها خوش بیاید.

دکتر فریدون جنیدی در این باره می گوید:

این گفته ی دشمنان ایران است . چه گونه می شود که آخر شاهنامه که ما همه ی هستی و دار و ندارمان را از دست می دهیم ، خوش باشد ؟ نه ! این گفته ی دشمنان ایران است. و حتّی یکی از این دشمنان کتابی به همین نام چاپ کرده است : آخر شاهنامه ، که می گوید هر که درباره ی شاهنامه کار کرده ، در آخر بدبخت شده . من ، خود ، عمر خرّم خود را در راه شاهنامه نهادم و اکنون خوشبخت ترین مرد جهانم.

عده ای دیگر معتقدند این سخن کنایی است و می خواهد توجه همگان را جلب کند تا بلکه از این واسطه بتواند به روشنگری بپردازد، بطور مثال دکتر حسن انوری در کتاب فرهنگ امثال سخن می نویسد:

این ضرب‌المثل اشاره‌ی طنزآمیز به کاری دارد که برخلاف انتظار شخص پیش می‌رود و پایان خوشایندی ندارد. در واقع در این کتاب این ضرب‌المثل به عنوان یک جمله‌ی معکوس در مورد یک ماجرا با پایان ناخوشایند به کار می‌رود.

همچنان اختلاف نظر بین صاحب نظران وجود دارد، دکتر محمد علی اسلامی ندوشن  در این باره می گوید:

این ضرب‌المثل کنایی نیست و اشاره به هسته‌ی اصلی «شاهنامه» یعنی جنگ‌های ایرانیان و تورانیان دارد.

ولی خب این پیروزی مربوط به اواسط شاهنامه است و پایان آن به کشته شدن رستم فرخزاد و شکست ایران می انجامد.
مهدی پرتوعاملی نیز در کتاب ریشه های تاریخی امثال و حکم نوشته است که از آنجا که در در گذشته هر کس شاهنامه را می‌خواند و به ستایش سلطان محمود غزنوی می‌رسید، از همت سلطان در تحسین شاهنامه خوشحال می‌شد؛ اما با پایان یافتن و فهمیدن حق‌ناشناسی سلطان محمود در قبال فردوسی و کتابش، متوجه اشتباه خود می‌شد.
عده ای نیز روایت کردند که بخش های انتهایی شاهنامه بعدا و مخفیانه توسط فردوسی به کتاب افزوده شده است که صحت آن تایید نشده است.
به هر حال به نظر من علت رایج شدن این ضرب المثل چندان مهم نیست، بیایید این موضوع را به فال نیک گرفته و بهانه ای قرار داده، آخر شاهنامه را با هم مرور کنیم.
رستم فرخزاد، سپهسالار لشگر ایران قبل از عزیمت به قادسیه به برادرش هرمز فرخزاد نامه ای می نویسد، نامه رستم به برادرش از بخشهای پایانی شاهنامه می باشد، توجه شما را به خلاصه از آن جلب می کنم، نسخه کامل آن را می توانید در اینجا مشاهده کنید:
یکی نامه سوی برادر به درد
نبشت و سخنها همه ياد کرد
نخست آفرين کرد بر کردگار
کزو ديد نيک و بد روزگار
دگر گفت کز گردش آسمان
پژوهنده مردم شود بد گمان
گنهکار تر در زمانه منم
از ايرا گرفتار آهرمنم
که اين خانه از پادشاهی تهيست
نه هنگام فيروزی و فرهيست
ز بهرام و زهره است ما را گزند
نشايد گذشتن ز چرخ بلند
همان تير و کيوان برابر شدست
عطارد به برج دو پيکر شدست
چنين است و کاری بزرگ است پيش
همی سير گردد دل از جان خويش
همه بودنی ها بينم همی
وز او خامشی برگزينم همی
بر ايرانيان زار و گريان شدم
ز ساسانيان نيز بريان شدم
دريغ آن سر تاج و آن تخت و داد
دريغ آن بزرگی و فر و نژاد
که از اين پس شکست آيد از تازيان
ستاره نگردد مگر بر زبان
برين سال چهار صد بگذرد
کزين تخم گيتی کسی نسپرد
از ايشان فرستاده آمد بمن
سخن رفت هرگونه بر انجمن
که از قادسی تا لب رودبار
زمين را ببخشيم با شهريار
و از آنسو يکی بر کشايند راه
به شهری کجا هست بازارگاه
بدان تا خريم و فروشيم چيز
از آن پس فزونی بجوئيم نيز
چنين است گفتار کردار نيست
جز از گردش کژ پرگار نيست
برين نيز جنگی بود هر زمان
که کشته شود صد هژبر دمان
بزرگان که با من بجنگ اندراند
به گفتار ايشان همی ننگرند
چو می روی طبری و چون ارمنی
بجنگ اند با کيش اهريمنی
چو کلبوی سوری و اين مهتران
که گوپال دارند و گرز گران
همی سرفرازند که ايشان که اند
به ايران و مازندران بر چه اند؟
اگر مرز و راهست اگر نيک و بد
بگرز و شمشير بايد ستد
بکوشيم و مردی بکار آوريم
بر ايشان جهان تنگ و تار آوريم
چو نامه بخوانی خرد را مران
بپرداز و بر ساز با مهتران
همه گرد کن خواسته هر چه هست
پرستنده و جامهای نشست
ور از من بد آگاهی آرد کسی
مباش اندر اين کار غمگين بسی
چنان دان که اندر سرای سپج
کسی که نهد گنج با دست و رنج
هميشه به يزدان پرستی گرای
بپرداز دل زين سپنجی سرای
که آمد به تنگ اندرون روزگار
نه بيند مرا زين سپس شهريار
تو با هرکه از دوده ما بود
اگر پير اگر مرد برنا بود
همه پيش يزدان نيايش کنيد
شب تيره او را ستايش کنيد
بکوشيد و بخشنده باشيد نيز
ز خوردن به فردا ممانيد چيز
که من با سپاهی به سختی درم
به رنج و غم و شور بختی درم
رهايی نيابم سرانجام از اين
خوشا باد نوشين ايران زمين
چو گيتی بود تنگ بر شهريار
تو گنج و تن و جان گرامی مدار
کزين تخمه نامدار ارجمند
نماند جز شهريار بلند
بکوشش مکن هيچ سستی بکار
به گيتی جز او نيست پروردگار
چو با تخت منبر برابر شود
همه نام بوبکر و عمر شود
تبه گردد اين رنجهای دراز
شود ناسزا شاه گردن فراز
نه تخت و نه ديهيم بينی نه شهر
ز اختر همه تازيان راست بهر
چو روز اندر آيد بروز دراز
نشيب درازاست پيش فراز
بپوشند از ايشان گروهی سپاه
ز ديبا نهند از بر سر کلاه
نه تخت و نه تاج و نه زرينه کفش
نه گوهر و نه افسر و نه بر سر درفش
برنجد يکی ديگری بر خورد
بداد و ببخشش کسی ننگرد
ز پيمان بگردند و از راستی
گرامی شود کژی و کاستی
پياده شود مردم جنگجوی
سواری که لاف آرد و گفتگوی
کشاورز جنگی شود بی هنر
نژاد و گهر کمتر آيد ببر
ربايد همی اين از آن و آن از اين
ز نفرين ندانند باز آفرين
نهان بهتر از آشکارا شود
دل شاه شان سنگ خارا شود
بد انديش گردد پسر بر پدر
پدر همچنين بر پسر چاره گر
شود بنده بی هنر شهريار
نژاد و بزرگی نيايد بکار
ز ايران و از ترک و زتازيان
نژادی پديد آيد اندر ميان
نه دهقان و نه ترک و نه تازی بود
سخنها به کردار بازی بود
همه گنجها زير دامن نهند
بميرند و کوشش به دشمن دهند
بود دانشومند و زاهد بنام
بکوشد از اين تا که آيد بدام
چنان فاش گردد غم و رنج و شور
که شادی به هنگام بهرام گور
نه جشن و نه رامش و نه کوشش نه کام
همه چاره و تنبل و ساز دام
پدر با پسر کين سيم آورد
خورش کشک و پوشش کليم آورد
زيان کسان از پی سود خويش
بجويند و دين اندر آرند پيش
چو بسيار از اين داستان بگذرد
کسی سوی آزادگان ننگرد
دل من پر از خون شد و روی زرد
دهان خشک و لبها شده لاژورد
که تا من شدم پهلوان از ميان
چنين تيره شد بخت ساسانيان
نبرد همی پوست بر تازيان
ز دانش زيان آمدم بر زيان
مرا کاشکی اين خرد نيستی
گر انديشه نيک و بد نيستی
بزرگان که در قادسی با‌منند
درشتند و بر تازيان دشمنند
گمانند کين بيش بيرون شود
ز دشمن زمين رود جيحون شود
تو را ای برادر تن آباد باد
دل شاه ايران بتو شاد باد
که اين قادسی گورگاه من است
کفن جوشن و خون کلاه من است
دوديده ز شاه جهان بر مدار
فدا کن تن خويش در کارزار
که زود آيد اين روز اهريمنی
چو گردون گردان کند دشمنی
چو نامه به مهر اندر آورد گفت
که پيونده را آفرين باد جفت
که اين نامه نزد برادر برد
بگويدجزين هر چه اندر خورد
آخرین ابیات شاهنامه هم پس از ماجرای یزگرد چنین می باشند:
سرآمد کنون قصه‌ی یزدگرد
به ماه سفندار مذ روز ارد
ز هجرت شده پنج هشتادبار
به نام جهانداور کردگار
چواین نامور نامه آمد ببن
ز من روی کشور شود پرسخن
از آن پس نمیرم که من زنده‌ام
که تخم سخن من پراگنده‌ام
هر آنکس که دارد هش و رای و دین
پس از مرگ بر من کند آفرین
پینوشت:
نامه رستم فرخزاد به برادرش یکی از بخش‌های مورد علاقه من در شاهنامه است، از همان ابتدا که فردوسی از زبان رستم چهارصد سال بعد را پیش بینی می کند و به زیبایی گذشته ات را به تصویر می کشد و حال و اوضاع آینده ات را چون حکیمی خردمند به رخت می کشد، آینده ای که دیگر امروز، آینده نیست! بلکه حال یا شاید هم گذشته است، افسوس که چون آب از حد بگذرد چند و چونش دیگری تفاوتی نمی‌کند…
با حکایت روزگاری روبرو بودیم که می ترسیدند برسد روزی که از ایرانیان نژادی پدید آید که سخنهاشان به بازی شبیه باشد و مردانگی صداقت، درستکاری و پاکدستی رنگ ببازد، از آن روزی که پیمان بشکنند و سخنان لغو بز زبان جاری کنند و بابت اندک سیمی کینه بورزند و بدزدند و اختلاس کنند و به هزار بهانه، انواع زیانکاری را روا بدانند…
آری، این حکایت امروز ماست و فردا نیز همین خواهد بود مگر هر کدام از ما در جهت اصلاح خویش بکوشد!
27 اردیبهشت 94