پرحرفی

از  پرحرفی بیزارم، از اینکه مدام فکمان می جنبد و در این ماراتن انگار موظف هستیم که گوی سبقت را از همدیگر برباییم. آنچنان در این مهم اهتمام می ورزیم که حتی وقتی دیگر سرودی برای سرودن و شعاری برای سر دادن در چنته نداریم، تسلیم نشده و به بیراهه میزنیم و تا حماسه ای خلق نسازیم از صحنه رقابت کنار نمی کشیم.

آنچنان خود را در علوم، عالم و در فنون سخنرانی، ماهر می دانیم که بی شک کاری گزافه خواهیم کرد اگر به دیگران مجال صحبت کردن بدهیم.
اصلا مگر عالم تر از ما هم در این کره خاکی وجود دارد؟
خدا رو شکر خاموش شدن هم در کار نیست، پس غیرتمان چه می شود؟ این همه استعداد و توانایی بدون عرضه باقی بماند و جامعه از آن بهره مند نشود؟
آنقدر می گوییم و می گوییم که گاه خود خالق باید دست به کار شود و ما را سایلنت کند!
اما کاش یاد می گرفتیم که مجبور نیستیم انقدر حرف بزنیم
کاش بدانیم که بیشتر مشکلاتمان مربوط به حرف های نامربوطی است که می زنیم
کاش می دانستیم با نصف انرژی که برای این جفنگیات مصرف می کنیم، می توانیم کارهای بزرگی انجام بدهیم
کاش یک مقدار سکوت کنیم و شاید بشنویم صدای کائنات را، صدای گنجشکی که سرمستانه در سرمای زمستان،همچنان پر امید، می خواند. صدای باران، صدای باد، صدای عشق و صدای خدای را که مدتهاست از یادمان رفته، صدای خدایی که لابلای همهمه های این شلوغی ها گم شده است…
سه‌شنبه 14 بهمن 1393