ایران، مهد مدگرایی

beard

آنچه که مخصوصا در دوره معاصر، ایران و ایرانی را خاص می کند تمایل افراطی حد قابلی توجهی از جامعه به مد و مدگرایی است. بطور مثال تصویر بالا را در نظر بگیرید، اگر واحد زمان را به آن اضافه کنیم تبدیل به نمودار Beard per Time یا ریش بر حسب زمان می شود که گستره زمانی آن را هم از دهه 40 تا 90 شمسی است. موضوع مورد بحث در این نوشتار تفاوت سلیقه ای نیست چرا که اصل آن مورد پذیرش و احترام است بلکه موضوع مورد بحث، همرنگ شدن‌های زمانی یا مصلحتی جامعه در کردار،پوشش،گفتار و اخلاقیات طی بازه های زمانی مشخص آن هم بدون تفکر و یا اندیشه توسط مروج و یا پذیرنده آن است.

با مطالعه مطالب نوشته شده توسط خارجیانی که یک بازدید مختصر از ایران داشته اند خیلی بعید است که به این موضوع برخورد نکرده باشیم که از تیپ و نحوه پوشش ما حیرت کرده اند. یکی از آنها در یک پست از وبلاگش، پس از بی شعور خواندن دولت آمریکا و حیرت از مهمان نوازی ایرانی، گفته بود که گویی ایرانیان همه مدل هستند!
شاید این برایشان غیر عادی باشد چون عموما آنها راحت به پوشیدن هر آنچه که مایل هستند می باشند؛ یعنی امروز تمایل دارند که لباس راحتی بپوشند و فردا یک لباس کاملا رسمی ولی متاسفانه اینجا اگر هم که بخواهند لباس راحتی یا گرمکن یا هر نوع پوشش دیگری داشته باشند، ابتدا در چند روز اول مورد تمسخر واقع می شوند و بعد گویی که این ویروس را در کانال مرکزی توزیع آب رها کرده باشی، همه همرنگ هم می شوند و گویی رییس بزرگ به رعیت خود فرمان داده که لباس فرم یکسان بپوشند!
مولای روم تعبیر بس جالبی در باب تقلید دارد:
خلق را تقلیدشان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر این تقلید باد
مساله اصلی اینجاست که گویی این ماراتن تمامی ندارد وحتی هر چندین سال یک بار هم به موضع اولیه بر می گردد و قصه تکراری روز از نو و روزی از نو آغاز می شود، یک روز پاچه شلوار را گشاد می کنند در حدی که قطر هر یک از پاها از دور کمر بیشتر می شود و روزی دیگر چنان تنگ می کنند که گویی برای کودکان یک تا دو سال دوخته شده است! یک روز فاق شلوار را می کنند 5 سانت و روز دیگر تا حوالی زانو آن را پایین می آورند و اوج تراژدی آنجاست که اگر یک بدبخت مادرمارده ای دنبال یک شلوار با ویژگی استاندارد و به اصطلاح برای آدمیزاد بگردد بعد از خوردن به درهای بسته و عبارت فخیمه “گشتم نبود، نگرد نیست” و صد هزار جور پوزخند و متلک از قبیل کهنه و از مد افتاده نهایتا باید برود نزد شاه عبدالعظیم بست بنشیند و یا غاری پیدا کند و به خواب اصحاب کهف برود تا شاید اگر خوش شانس باشد بتواند شاهد یک تحول مد گرایانه دیگر باشد و به خواسته خویش برسد!
انسان در تفکر و تصمیم گیری کاملا آزاد است، حالا چطور شده است که وقتی پای اینگونه مسائل به میان می آید باید متناسب خواسته اکثریت عمل کرده و از این غافله جای نماند، اگر از روی اراده و تصمیم باشد که خالق را صد هزار مرتبه شکر ولی گمان نمی برم چنین باشد، یک روز به ناگهان عینک ویفری مد می شود و طرف که چشمش بیست بیستم است برای اینکه از غافله عقب نماند فریم خام تهیه کرد و بر صورت خود جای می دهد و چنان قند در دلش آب می شود که نگو و نپرس، یا اینکه جوانی که اگر به خرید محصولات ژیلت پایان می داد قطعا چرخ آن کمپانی لنگ می زد و سهامش چون ارزش ریال مادرمرده سقوط میکرد امروز به واسطه پیروی از مد روز با داعشیان مخلص مو نمی زند!
از همه اینها که بگذرم از تحمیل عقاید نمی توانم بگذرم، آخر به من چه که جاستین بیبر دون مایه عشقش کشیده چه تنبانی بپوشد و از آن روز آن تنبان مسخره مد شده و در مغازه های اینجا چیزی جز آن یافت نمی شود؟ خدا نکند یک چیزی مد بشود، حالا هر چه که هست، به بهانه ی از مد افتادگی تا آخرین نمونه نسل قبل را قلع و قمع می کنند و با نمونه های جدید جایگزین می کنند. در گسترش این فرهنگ نوپا چنان کمر همت می بندند که اگر پیرو مد هم نباشی زمانی که برای خرید مراجعه میکنی حتما مطابق سلیقه آنها خرید کنی، و زمانی که نهایتا بیست تا صد فروشگاه را به دنبال محصول مورد سلیقه خود گشتی در آخر با پذیرش این باور که چیزی جز این وجود ندارد به خواسته این القا کنندگان دون پایه تن در دهی و آن بزرگوار در آخر لطف می‌کند و به شما حق انتخاب دهد تا از بین 4 رنگ یکی را برگزینی و چنان خیال میکنی که آزاد در تصمیم گیری هستی و داری انتخاب میکنی ولی غافل از این که داری انتخاب می شوی، در حقیقت انتخاب های تو گزینش یکی از حالات مطلوب آنهاست. در عجبم از جماعتی که فریاد آزادی سر می دهند و مایلند که در کلیه امور استقلال فکری داشته باشند ولی بدین جا که می رسد کمیتشان می لنگد.
عزیز نسین نویسنده معاصر ترکیه ای در داستانی تحت عنوان کلاه دامادی، جامعه زمان خویش را به تصویر می کشد و با قلم زیبای خود به خوبی غرب زدگی و مد گرایی جامعه را به باد نقد می کشد، موضوع داستان این است که فردی روستایی به شهر می آید با دیدن افرادی که به تازگی کلاه شاپو سر گذاشته اند و مورد احترام هستند، سعی می کند تا کلاه شاپویی تهیه کرده تا ضمن شهری شدن احترام نیز کسب کند. پیشنهاد میکنم حتما این داستان را بخوانید.
کاش به جای تمام اینها،
صداقت و درستکاری مد می شد،
کاش امانت داری و وفای به عهد مد می شد،
کاش وقت شناسی و قدر شناسی مد می شد،
کاش ادب و احترام مد می شد نه اینکه دروغ و اختلاس و خیانت مد شود، کاش…
پی‌نوشت:
1. تصویر و نمودار ذکر شده خیالی بوده و متعلق به همین وبلاگ است، استفاده از آن آزاد می باشد.
2. مطالب ذکر شده از وبلاگ آن توریست آمریکایی نقل به مضمون است، متاسفانه آدرس مطلب در خاطرم نیست.
3. مثالی عینی از انتخاب شدن می زنم تا قضیه بیشتر ملموس بشود:
در این مطلب خودرویی تحت عنوان پراید را معرفی کردم، اگر آشنایی ندارید ابتدا نگاهی به آن بیاندازید، فرض کنید جهت حمایت از یک گروه خودروساز در یک کشور فرضی درب های ورود را میبندند، عوارض گمرکی سنگین وضع می کنند و انواع و اقسام ترفند ها را اجرا میکنند تا حمایت از آن صنعت شکل گیرد (لازم به توضیح است که جلوگیری از واردات جهت شکل گیری صنایع نوپا خوب است ولی فرصت طلبی آن صنعت را توجیه نمی کند ضمن اینکه با محدود کردن فضای رقابت سالم، ضمن قرار گرفتن آن بخش در یک حباب، موجب می شود که بعدها برای ادامه حیات بهای سنگینی را از منابع دیگر، بطور مثال جان و امنیت مردم، بپردازد) نهایتا شما با قیمت های سرسام آور باید یک خودرویی با استاندارد فراجهانی مطابق خواست آقایان تهیه کنی و چون پول نداری که مرسدس کلاس سی ابتیاع کنی باید از بین انواع کلاس های مختلف پراید، رنگ مورد علاقه خویش را برگزینی و شاد و خوشحال به مسیر زندگی ادامه دهی…

دیدگاهی وجود ندارد

دیدگاهی ارسال کنید